X
تبلیغات
رایتل

گنج یابی وکشف عتیقه

گنج یابی ودعاوطلسم

خاطرات خنده دار





وقت نهار بود صدام کردن که برم , نشستم پای سفره و اولین کارم روشن کردن تلویزیون بود )چشتون روز بد نبینه!(
عجب فیلمی بود )  اکشن از اونا که من دوست دارم( حسابی تو بهر فیلم بودم و مابین سکانسا یه لقمه ایم میخوردم
رسید به جایی که یکی از شخصیتا فیلم داشت خودشو به کشتن میداد )از اون صحنه ها که داد میزنن "نرو تو نباید بمیری"(
این وسط منم تو جو فیلم احساس کردم گلوم خشک شده اومدم تقاضای یک لیوان آب کنم که !!!!
)حواسم نبود( یهو برگشتم سمت داداشم داد زدم " آب بده" )واقعا داد زدما, تو مایه های حاجی سیدتو کشتن!(
جالب اینجا بود که کسی تا چند لحظه متوجه داد من نشد )همه تو جو بودن( !!
بعد داداشم بهت زده برگشت طرفم که چته ؟ آب میخوای چرا داد میزنی ؟
تازه اونجا بود که فهمیدم چیکار کردم:-|

تاریخ ارسال: شنبه 13 مهر 1392 ساعت 10:53 ب.ظ | نویسنده: مجتبی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد