X
تبلیغات
نماشا
رایتل

گنج یابی وکشف عتیقه

گنج یابی ودعاوطلسم

خاطره(Pyromania)


خدمت که بودم یه شب با صدای عربده ی یه عده سرباز از خدا بیخبر از اتاقم بیرون پریدم. وای چی میدیدم! اتاق دژبانی داشت یکپارچه توی آتیش میسوخت. ورودی یگان به دژبانی ختم میشد.   جایی که با واحد بهداری ما صدمتر فاصله داشت. شعله های آتیش به طرز هراس آوری زیونه میکشید و سربازها دوروبرش میچرخیدن. برق یگان قطع شده بود و در تاریکی مطلق فقط شعله های سرکش دیده میشد که از در و پنجره های دژبانی بیرون میزد. با تحیر داشتم نگاه میکردم٬ توی اون تاریکی متوجه یه نگهبان شدم که کنارم ایستاده بود. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت: آتیشه!

آهان! خوب شد این نکته رو یادآوری کرد وگرنه ممکن بود فکر کنم یه تعداد کرم شب تاب اکس پارتی گرفتن ...

آیا میدونستید یه چیزهایی در طبیعت هست که مشاهده ی اون لذت بخش و چشم نوازه؟ مثلن آب جاری٬ طبیعت سرسبز و حتا شعله های آتیش! البته امیدوارم که این سومی باشه چون برای من اینجوره و اگه برای شما اینجور نیست لطفن اطلاع رسانی کنید که در جهت درمان خودم قدم بردارم!

بخاطر همین بود که با مشاهده ی آتیش ذوق زده شدم. بخصوص بعد اینکه صدای خنده ی اون سربازای بیدرد رو شنیدم و فهمیدم کسی آسیب ندیده. بسرعت و با شوق زایدالوصفی به طرف شعله ها دویدم تا در شادی اونا شریک بشم! اگرچه در اون تاریکی چیزی رو نمیدیدم اما مسیر مستقیم و سرراست بود و مانعی هم سر راهم نبود. البته چون صبح ها اونجا ورزش میکردیم٬ منطقه رو مثل کف دستم میشناختم. غافل از اینکه همون روز فرمانده ی یگان دستور ساخت یه جایگاه رو توی همون کف دست داده بود. یه تعداد از سربازای گلگون کفن هم  چندتا فرغون آجر اونجا ریختن. یه سازه مربع شکل آجری به ارتفاع نیم متر درست کرده بودن و بقیه آجرها رو وسط این سازه جمع کردن تا فردا به کارشون ادامه بدن.

من اون شب در حالیکه از همه جا بیخبر بودم٬ به شعله ها نگاه میکردم و بسرعت بطرفش میرفتم. اما چشمتون روز بد نبینه. هردو ساق پام به شدت با دیواره آجری برخورد کرد و با سر رفتم توی کپه ی آجرها. هیچوقت تا حالا چنین شدت آسیی رو تجربه نکردم. چون دستامو حائل بدنم کرده بودم سر و صورتم آسیب ندید اما میتونید حدس بزنید که چی به سر دست و پام اومد. بزحمت از آجرها جدا شدم و سرپا ایستادم. بدون توجه به شعله های آتیش به طرف اتاقم برگشتم. دیگه برام جذابیتی نداشت. در حالیکه کاملن متوجه جریان خون روی ساعدها و ساق پاهام بودم که از نوک انگشتام میچکید. به دم در اتاقم رسیدم٬ نگهبان به شعله های آتیش اشاره کرد و با هیجان ازم پرسید: دکتر! کسی هم زخمی شده؟ گفتم: آره٬ یه نفر ...

 شاید شما هم اصطلاح پیرومانیا یا جنون آتش افروزی رو شنیده باشید. آدمهایی که از یه اختلال روانپزشکی عمده رنج میبرن و تمایل شدیدی به آتش زدن اشیا و بناها و تماشای اون دارن. هرچی شعله های آتیش وحشی تر باشه اونا بیشتر لذت میبرن. براشون هم اصلن مهم نیست که آتش افروزی اونا چه تبعاتی ممکنه داشته باشه. این اختلال در واقع نوعی ناتوانی در کنترل تکانه است. این افراد گاهی اوقات تمایل شدیدی برای آتش افروزی پیدا میکنن و مقاومت در برابر این تکانه باعث ایجاد اضطراب و احساس نامطلوب درونی میشه. بنابراین سعی میکنن با آتش افروختن این حس درونی رو خنثی کنن و به آرامش و رضایت درونی برسن.

خیلی از موارد آتش سوزی های سریالی کار این خاک برسرهاست. البته پیدا کردن این افراد کار ساده ای محسوب میشه. چون برخلاف "آرسن ها"  یا "وندالیست ها" که آتیش درست میکنن و درمیرن این موجودات همونجا سر صحنه آتیش سوزی می ایستن و محو تماشا میشن. چون اصل لذتش به همین تماشا کردنه. اصولن در همه جای دنیا رسمه که به آتش نشان ها آموزش میدن درصورتیکه سر صحنه ی پراسترس آتش سوزی یه بابایی رو دیدن که با نیش بازشده تا بناگوش محو تماشای آتیش سوزی هست سریعن خفتش کنن. یا اگه سر صحنه های آتش سوزی مجزا یه بابایی رو هی ببینن بازم خفتش کنن حتا اگه نیشش باز نباشه!

بیماری که اخیرن برای ما آوردن شرح حال مشابهی میداد. البته خانواده شرح حال میدادن و خودش که لاطائلات سرهم میکرد. یه آقای مسن بود که حدود  سی سال پیش به گفته ی خانواده سر یه دعوای ملکی تعادل روانی خودشو از دست داد. ظاهرن محلی ها یه قطعه زمین رو از چنگش درآوردن و این آقا هم برای انتقام گیری مسجد محل رو به آتیش کشید و با خاک یکسان کرد. محلی ها هم از دستش شکایت کردن و برای انتقام گیری یه قطعه زمین دیگه رو بابت خسارت ازش گرفتن و بیخ دیوار خونه ش یه مسجد دیگه ساختن تا روزی سه بار صدای اذان توی خونش بپیچه.

بیمار در کنار همه ی هذیان ها و توهمات و بدبینی هایی که به اطرافیان داشت٬ علاقه ی شدیدی به آتش زدن اشیاء و بناها و بخصوص پول داشت. کار اعضای خانواده این شده بود که دائم در تعقیبش باشن تا جایی رو به آتیش نکشه. اگه هم جایی رو آتیش میزد مثل گنجشکی که از جوجه هاش حفاظت میکرد٬ از آتیش نگهبانی میداد و با پرت کردن سنگ و چوب مانع از نزدیک شدن ملت میشد. گاهی با اصرار زیاد از همسرش اسکناس میگرفت و به آتیش میکشید و از اینکار لذتمند میشد.

خب من تصمیم گرفتم بستریش کنم و با تشخیص اسکیزوفرنی تحت درمان قرارش بدم. میبینید دوستان! هنوز سه هفته نشده توانایی تشخیص انواع اختلالات عمده ی روانپزشکی رو پیدا کردم. مدیون باشید اگه فکر کنید رزیدنت سال بالایی بهم یادآوری کرد که این بابا پیرومانیک نیست و این رفتار آتش افروزیش در قالب همون رفتارهای غریب اسکیزوفرنی طبقه بندی میشه. خدا خیرش بده! مدیون باشید اگه فکر کنید درصورتیکه قرار بود مریض براساس دستور دارویی من درمان بشه الان باید با بیل بقایای سوخته ی مرکز رو جمع میکردیم و با فرغون جابجا میکردیم! نه دوستان این حرفا شایعه ای بیش نیست.

برچسب‌ها: خاطره، متن زیبا
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 مهر 1392 ساعت 12:40 ق.ظ | نویسنده: هدیه | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد