X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

گنج یابی وکشف عتیقه

گنج یابی ودعاوطلسم

رابین شوت!

قبلن یه بار گفته بودم که ما پزشکان قانونی نمیتونیم زیاد با مسئولین شهری٬ حشر و نشر داشته باشیم. چون تا با یکی گرم بگیریم خیلی زود پسرخاله میشه و بلافاصله تقاضاهای بیشرمانه مطرح میکنه. اونوقت یا باید باهاشون کنار بیایم که درواقع شروع تموم شدنمونه، یا باید جلوشون بایستیم که باعث تیرگی روابط میشه. بنابراین من ترجیح میدم که روابط از اول تیره باشه تا اینکه بخواد صاف باشه و بعد کمی تا قسمتی ابری و در نهایت همون هفت بیجاری بشه که گزارشگر هواشناسی اعلام میکنه!  

مثلا وقتی که می خواستیم بنای مرکز فعلی رو بخریم، باید کارشناس شهرداری میومد و خیرسرش کارشناسی میکرد. اونا هم که اصولن همه ی ما رو بشکل چک پول میبینن. لاجرم رییس امور اداری مالی ما مثل یه خناس وسوسه گر رفت توی جلدم و ازم خواست که با کارشناس شهرداری تماس بگیرم و بهش بگم که با هم همکاریم و تخفیفی رو در تعرفه منظور کنین. آخه چرا باید واسه پنج دقیقه کارشناسی صدوپنجاه هزار تومان بگیرن؟ تازه اونم با دلار هزار تومانی اون دوران! البته هنوز بعد این مدت نفهمیدم که ما با کارمند شهرداری چه جور همکاری محسوب میشیم؟

درنهایت اون بابا از ما تعرفه نگرفت و سخت مایه ی شرمندگی شد. این شرمندگی اما کمتر از یک هفته طول کشید چون همکار شهرداری چی ما یه روز صبح خیلی زود تلفنی تماس گرفت و بعد از احوالپرسی مختصر از ما و ساختمون، خیلی زود رفت سر اصل مطلب. اینکه شوهر خواهرش درگیر یه پروژه کتک کاری شده و یه بابایی رو لته پار کرده. اون بابا هم اومده پیش ما و گواهی سنگینی گرفته. حالا هم التماس دعا داشت و به صراحت ازم خواست که شوهر خواهرمو میفرستم پیشت یه گواهی براش صادر کن که جریان دادرسی به نفعش تموم بشه!

جمع کردن فکم از روی میز کار آسونی نبود. یعنی اگه میز مانع نمیشد باید از کف زمین جمعش میکردم. این اولین بار بود که یکی با این صراحت ازم میخواست گواهی خلاف صادر کنم. البته من همونجا پشت تلفن از خجالتش در اومدم. چون کار کارشناسی ساختمون ما انجام شده بود و دیگه نمیتونست اونو نقض کنه. کار دیگه ای هم باهاش نداشتیم٬ حالا کو تا ساختمون بعدی! بعد هم زنگ زدم به رییس امور اداری مالی و از خجالتش دراومدم که واسه چندرغاز پول سیاه باعث شد که اغیار درخصوص ما افکار پلید بسرشون بزنه. اونم عذرخواهی کرد و مدعی شد که اوضاع مالی اداره وخیمه و آه در بساط نداریم و مجبوریم دست به این تدابیر انقباضی بزنیم و ...

اشک از دیدگان ما جاری شد و بعد از کلی دلداری دادن به اون فلکزده٬ خداحافظی کردم تا حالم بیشتر از این بد نشه. حالا اینکه اغیار راجع به ما چی فکر میکنن زیاد مهم نیست٬ مهم اینه که نهادهای مرتبط با ما هم گاهی قیقاج میرن و باعث سردرگمی خودشون میشن. مثالش همین رئیس اداره آگاهی ناآگاه ما هست که چندماه قبل حین اعتراف گیری تخصصی یه بابایی رو نفله کرد. طرف شکایت کرد و مورد از بازرسی نیروی انتظامی به ما ارجاع شد. ما هم بی هیچ ملاحظه ای یه گواهی به دستش دادیم. البته هر دو دستش فلج شده بود و مجبور شدیم نامه رو زیربغلش بدیم بره.

رئیس آگاهی باهام تماس گرفت و بعد از کلی صغرا کبرا گفت:

ــ چقدر شما بی ملاحظه این!

ــ همینه که هست٬ هرچی میخوای اسمشو بذار.

ــ بالاخره ما باهم همکاریم سروکارمون بهم میافته!

آخ که چقدر به این لغت "همکار" فوبیا پیدا کردم٬ یاد اون همکار شهرداری میافتم. مثلن چه اتفاقی باید بیافته که ما بهشون نیاز پیدا کنیم؟ همش که اینا بهمون آویزونن. درنهایت این جریان باعث شد که سطح روابط دیپلماتیک بین ما و اداره ی آگاهی تا حد "سرباز صفر" کاهش پیدا کنه!

اما طبق معمول آسایش ما دیری نپایید. چون چندروز پیش سر یه صحنه ای با رئیس آگاهی چشم تو چشم شدیم. چاق سلامتی گرمی کرد و من حدس زدم سلام گوسفند بی طمع نیست. حدسم درست بود.

ــ دکترجان این پسره چندروز دیگه واسه بستن پرونده میاد پیشت!

ــ کدوم پسره؟

ــ همونی که الکی ادعا میکنه دستاش فلج شده!

ــ واسه چی این بلا رو سرش آوردین؟

ــ آقای دکتر! سلامتی دست خداست ما فقط وسیله ایم!

ــ شما لازم نیست بفکر سلامتی ملت باشین همینکه باعث دردسر نشین خودش کلیه!

ــ دیگه با خودم عهد بستم اینکارو نکنم فقط این مورد اگه ختم بخیر بشه ازت ممنونم.

ــ اگه نشه چی؟

ــ بازپرس میگه باید حداقل بیست میلیون تومان بهش خسارت بدیم.

ــ مگه همدست هم داشتی؟

ــ آره دونفر بودیم.

ــ خب پس میشه نفری ده میلیون!

ــ یعنی باید ماشینمو بفروشم!

ــ خریدارم!

ــ ماشینمو اگه ته دره بفرستم به شما نمیفروشم!

ــ پس بچرخ تا بچرخیم...

البته الان دو هفته ای میشه که من دارم میچرخم و خبری از اونا نیست. فکر کنم با مصدوم تماس گرفتن و تطمیعش کردن یا تهدیدش کردن یا حالا بماند. شایدم چند روز دیگه آفتابی بشه. اما موردی که اخیرن پیش اومده تامل برانگیزه! یه پدر رنج کشیده که با کلی کانال زدن بالاخره به من رسید٬ یه جورایی میشه گفت به کاهدون زد. اما چون نه کاه مال خودش بود و نه کاهدون٬ بنابراین تصمیم گرفت شانس خودشو امتحان کنه.

یکی از دوستان قدیمی باهام تماس گرفت. اونقدر قدیمی که حتا شماره همراهمو نداشت و با شماره ی مرکز تماس گرفت. بعد از کلی چاق سلامتی و گفتگوی غیرمرتبط رفت سر اصل مطلب و مطلب غیرمرتبط تری رو مطرح کرد. ماجرای دو نفر راکب موتورسوار رو تعریف کرد که تصادف کرده بودن و بعد دو سال بیمه هنوز پولشونو پرداخت نکرده. به هر دری زدن به دیوار خوردن تا اینکه آوازه عدالت محوری ما به گوششون خورد و تصمیم گرفتن با واسطه وارد معامله با ما بشن!

خیال رفیقمو راحت کردم که اهل اینجور روابط نیستم اما اگه واقعن در حق این دو نفر اجحاف شده بیان پیشم تا راه و چاه رو بهشون نشون بدم. رفیق ما هم با قسم و آیه بهم فهموند که اینا از مردمان نیک روزگارن و دوز و کلک در کارشون نیست و ...

داشتم به قیافه ی پدر دردکشیده نگاه میکردم. اونم داشت ماجرا رو از دیدگاه خودش تعریف میکرد. اینکه پسرش به اتفاق یکی دیگه با موتور داشتن توی راه خودشون میرفتن که یه بابایی پیچید جلوشون... جالبترین قسمت این داستانا اینه که تقریبن همه مدعین طرف یا اطراف مقابلشون تو حال خودشون نبودن٬ مست بودن یا شیشه زده بودن و اینا. خلاصه اینکه طرف مقابلشون خیلی نفوذ داشت و کاری کرد که بیمه یه پول سیاه هم بهشون نداد.

خیلی متاسف شدم. یعنی روز روشن اینجور حق و حقوق مردمو هپلی میکنن؟ حس و حال رابین هود بهم دست داد. تصمیم گرفتم برم اداره بیمه و اونجا رو زیرورو کنم. اما چون مسیر یک کمی طولانی بود تصمیم گرفتم یه ورژن جدید و آپ تودیت از رابین هودو فعال کنم. سازگار با محیط و شرایط جسمی خودمون. گوشی تلفنو بدست گرفتم و وارد مجادله ی چالش برانگیزی با رئیس بیمه شدم...

رئیس بیمه اما زوایای پنهانی ازقضیه رو برام فاش کرد که تا اون لحظه مکشوف نبود. اینکه این دو نفر خودشون مقصر حادثه بودن. بعد تصادف هم دوتایی افتادن به جون راننده مقابل و کتکش زدن. در مرحله بعدی شرارت جای موتور خودشون و ماشین طرفو عوض کردن و از شاهدین عینی خواستن که صداشون درنیاد! دیگه اینکه موتورسوار اصلی گواهینامه نداشت بنابراین رفیقش مدعی شد که پشت فرمون موتور نشسته بود. بعدن مشخص شد که موتور سرقتی بود و شماره ی شاسی با بیمه نامه همخونی نداشت و اینا. خلاصه اینکه من موندم اگه اینا مردمان نیک دوروبر ما هستن پس اون غیرنیکا چه شکلین!

گوشی رو با شرمندگی پایین گذاشتم و به پدر دردکشیده خیره شدم. از صحبتهای من و رئیس بیمه فهمیده بود که همه چی دستم اومده. این بود که قبل نطق کردنم گفت: ما میدونستیم این پرونده از مسیر قانونی به جایی نمیرسه گفتیم شما یه سفارشی بکنی شاید یه گشایشی بشه!

راه خروج رو بهش نشون دادم و بفکر فرو رفتم. یاد حرف استاد روانپزشکی خودمون افتادم که میگفت هروقت با افراد سفارش شده مواجه شدین بدونین که یه ریگی به کفششون هست حتا اگه خلافش ثبت بشه! حالا هم دارم دنبال شماره تلفن اون دوست قدیمی میگردم که یه حالی ازش بپرسم!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 مهر 1392 ساعت 12:43 ق.ظ | نویسنده: هدیه | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد