X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

گنج یابی وکشف عتیقه

گنج یابی ودعاوطلسم

خبرچین


  نظرتون راجع به مقوله ی "خبرچینی" چیه؟ چی؟ موافقین؟ چشمم روشن! خب حالا اگه پیه یه خبرچین به تنتون بخوره چه احساسی دارین؟

طبیعیه دیگه٬ انتظار دیگه ای نداشتم. درست مثل مقوله ی دروغ میمونه که همه ی ما ازش بدمون میاد٬ اما نه از گفتنش بلکه از شنیدنش! حالا بیاید از یه منظر جدید به این صفت خبرچینی نگاه کنیم که جذابیت خودشو برای اون گروه اندک از مردم که متاسفانه اکثریت قابل توجهی رو شامل میشه٬ از دست بده!   

طبق متون تاریخی برای اولین بار یکی از ملائکه ی بریتانیا بود که قبل از به قدرت رسیدن یه عده خبرچین اجیر کرده بود. این جماعت صبح به صبح لابلای ملت تاب میخوردن و شب به شب اطلاعات موثقی رو برای اون خانم قدرت طلب میبردن. بعد از به قدرت رسیدن٬ خانم ملکه به اون مجموعه خبرچین ها انسجام داد و سرویس اطلاعاتی مخوفی تدارک دید که اخلاف ناصالح اونا الان ام آی ۵ و ۶ و بخشی از اسکاتلندیارد رو در چنبره قدرت خودشون دارن. اما با غوری که اینجانب در کتب تاریخی کردم فهمیدم که ابناء بشر از خیلی قبلتر و حتا در دوران هابیل و قابیل با این صفت رذیله دست به گریبان بودن.

حالا کاری به سبقه ی تاریخی خبرچینی نداریم اما تفاوتی که در سالهای اخیر کرده اینه که عنوانش عوض شده٬ در زمینه فرهنگی جوامع تئوریزه شده و اسم و رسمی واسه خودش پیدا کرده. مثلن دیگه بهشون نمیگن خبرچین بلکه میگن"مخبر".

تا حالا شده قبل از ظهر برگردین خونه و سرکوچه با موادفروش شریف محله مواجه بشین که همچون پوستی که روی استخوان کشیده شده دم در وایستاده؟ در حالیکه ملبس به یک تیکه پارچه مندرس به نام زیرپوش و پارچه نمای دیگه ای به نام پیژامه هست و سیگار بدست با نگاه تعجب آمیزی داره به شما نگاه میکنه! شما هم در این اندیشه هستید که این بابا با این وضع تابلو چرا به جای حضور در کمپ ترک اعتیاد٬ آزاد و آشکار داره تناسب اندام خودشو به رخ رهگذران میکشه و دلبری میکنه! هر دوی شما در اندیشه هستید اما این کجا و آن کجا! اندیشه ی شما از اونجا نشات میگیره که حس کنجکاوی شروع به قلقلک دادنتون میکنه٬ اما اندیشه اون از سر انجام وظیفه است و اینکه باید به مقامات بالا گزارش کار بده که احیانن شما چه نقشه ی خفنی در سر دارین که امنیت کوچه استحفاظی اونو به مخاطره بندازین. در قبال این خدماتی که ارائه میکنه٬ یحتمل مجوز فعالیت سالم اقتصادی کسب کرده و مشغول رتق و فتق اموره.

حالا که با دسته ی اول این انسانهای خدوم آشنا شدین دقت کنید که باعث تکدر خاطر این عزیزان نشین و سربسرشون نذارین و به فکر لو دادنشون نباشین که تیشه به ریشه ی خودتون زدین.

اما دسته ی دوم این انسانهای ستمدیده٬ همانا منتسبین به اتحادیه ی صنف نصابان هستن. البته احتمالن متوجه شدید که منظورم نصاب پرده کرکره یا نصاب ژنراتور سد کارون چهار نیست! همون نصاب های معروف که کار فرهنگی میکنن و ...

یعنی اگه از ده سال پیش یه بابایی بهتون شماره داده و هنوزم وقتی یه تک زنگ بهش میزنین سیم ثانیه بعد مثل غول چراغ جادو سرمیرسه بدونید که با یک مخبر اصل و نسب دار سروکار دارین و خودتون خبر ندارین! چون اصولن نصابی که به کسوت مخبرین درنیاد٬ اصلن نمیتونه وجود خارجی داشته باشه و مثل عناصر رادیواکتیو شدیدن ناپایداره و به عناصر سنگین بی خاصیت دیگه تبدیل میشه. حالا شاید به جواب این سئوال ها رسیده باشین که چرا وقتی یه نصاب برای بار اول میاد به منزلتون اصرار عجیبی داره که اسم و رسم و محل کارتونو بدونه٬ یا چرا همینکه تمام ساکنان یک مجتمع مسکونی منصوب شدن٬ ناگهان از زمین و هوا برادران تکاور جوشش میگیرن و رفع نصب میکنن. بالاخره چرخ زندگی نصابان باید بچرخه این درست نیست که شما با یک پروسه ی نصب پنج سال منصوب باشین. حالا تا کی باید منتظر باشه تا بادی بوزد و طوفانی بیاید و شاید که شما دست به جیب بشین. آخه زن و بچه ش چه گناهی کردن!

به خاطر چنین ملاحظاتی بود که ما به اتفاق دوستان٬ تکنولوژی نصب توربین های بادی! رو بومی کردیم و از این نصاب نماها بی نیاز شدیم. به نظرم شما هم بهتره یا روش نصب رو یاد بگیرین یا بیخیال "حریم اون بابا" بشین!

حالا اینایی که گفتم از تراوشات ذهنی یه نهادیه که هشتاد درصد بار کاری اون بر دوش سربازان وظیفه ست. پونزده درصد دیگه هم به عهده ی ارباب رجوعه و پنج درصد ناقابل که شامل گیر دادن و سوتی دادنه به عهده ی پرسنل خدوم این سازمانه. اینکه بچه های بالا از چه شیوه هایی استفاده میکنن دیگه بماند و الان جای گفتن نیست.

اما ماجرای مرتبط با ما از اونجا شروع شد که خانواده فرهیخته ای در منزل خودشون جشن عروسی گرفتن و بساط لهو و لعب و شیش و هشت و اینا راه انداختن. صدای دوبس دوبس چهل تا خونه اونورتر رو مستفیض کرده بود و بدتر از اون انکرالاصواتی بود که معلوم نبود کدوم تشکل موسیقیایی بهش مجوز خوانندگی داده! خلاصه اینکه ترکیب نامیمون صوت و صدا٬ دروهمسایه رو به این نتیجه رسونده بود که آواز دهل حتا از دور هم خیلی ضایع است! اینجا بود که یه شیرپاکسار خورده تلفنو برمیداره و خبر از آلودگی صوتی در اون حوالی میده. پرسنل جان برکف نیروی انتظامی هم که در این مقوله جات کم نمیذارن و ورود به هرگونه آلودگی رو به جان میخرن.

خانواده ی فرهیخته اما میتونن حدس بزنن که این حماسه رو کی خلق کرده. دست بکار میشن و فردا صبح دسته جمعی جهت احوالپرسی به منزل فردی میرن که اشتهار به مخبریت در اون منطقه داشته. مراسم احوالپرسی به زدوخورد خفنی منتهی میشه و لاجرم برادران انتظامی سرمیرسن. خانواده فرهیخته که هوا رو پس میبینن و میدونن که نه تنها به حریم خصوصی طرف تجاوز کردن بلکه به طرز فجیعی بندگان خدا رو کتک زدن٬ حالا تغییر رنگ میدن و خطاب به برادران انتظامی مدعی میشن که اصلن معلوم نیست این زن و مرد با هم چه نسبتی دارن که زیر یه سقف زندگی میکنن!

طبیعیه که این مقوله جذابیت بیشتری برای پیگیری داره لذا برادران ما به جای پرداختن به اصل موضوع و اینکه اصلن کی باهاشون تماس گرفته و دادخواهی کرده٬ خفت زن و مرد رو میگیرن و به کلانتری میبرن. البته خیلی زود و با حضور بموقع قاضی کشیک٬ رابطه ی زوجیت ثابت میشه و هرکی برمیگرده سر خونه زندگی خودش تا فردا صبح که ما وارد عمل بشیم و حق صاحب حق رو کف دستش بذاریم. ماموران خاطی هم توبیخ میشن که من بعد وظایف خودشونو انجام بدن و در پی جذابیت سنجی نباشن!

راستش مقوله خبرچینی جا واسه حرف زیاد داره که شاید در پستهای بعدی بهش بپردازم و موارد مثبت و سازنده اونو هم معرفی کنم.

برچسب‌ها: خبرچین، متن زیبا
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 مهر 1392 ساعت 12:45 ق.ظ | نویسنده: هدیه | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد