X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

گنج یابی وکشف عتیقه

گنج یابی ودعاوطلسم

ازدواج



 

یه روز سرکلاس بحث این بود که چرا بعضی از پسرهایی که هر روز بایک دختری ارتباط دارند،  

دنبال دختری که تا به حال با هیچ پسری ارتباط نداشته اندبرای ازدواج می گردند! 

 اصلا برایمان قابل هضم نبودکه همچین پسرهایی دنبال اینطوردخترهابرای زندگیشون باشن 

 این وسط استادمان خاطره ای را از خودش تعریف کرد: 

ایشان تعریف میکردند من در فلان دانشگاه، مشاور دانشجوها بودم، 

 روزی دختری که قبلا هم با او کلاس داشتم وارد اتاقم شد، سر و وضع مناسبی از لحاظ ...... 

حجاب نداشت، سر کلاس هم که بودیم مدام تیکه می انداخت و با پسرا   


کل کل می کرد و بگو بخند داشت، دختر شوخی بود و درعین حال  

 

ظاهر شادی داشت.روزی سلام کرد گفت حاج آقا من میخواستم  

 

درمورد مسئله ایی باشماصحبت کنم، اجازه هست؟  

 

گفتم بفرمایید و شروع کرد به تعریف کردن....  

 

"راستش حاج آقا توی کلاس من خاطر یه پسرَ رومیخوام، 

 

ولی اصلا روم نمیشه بهش بگم،میخوام شما واسطه بشید وبهش بگید، 

 

آخه اونم مثل خود من خیلی راحت باهام صحبت میکنه وشوخی میکنه،  

 

روحیاتمون باهم می خوره،باهام بگو بخند داره ، خیلی راحت تر از  

 

دختر های دیگه ای که دردانشگاه هستن بامن ارتباط برقرار میکنه و  

 

حرف میزنه، ازچشم هاش معلومه اونم منو دوست داره،ولی من روم  

 

نمیشه این قضیه روبهش بگم میخواستم شماواسطه بشیدواین قضیه رو  

 

بهش بگید. " حرفش تمام شد و سریع به بهانه ایی که کلاسش دیر شده  

 

از من خداحافظی کرد و رفت.در را نبسته همان پسری که دختر  

 

بخاطراو بامن سرصحبت رو بازکرده بودوارد اتاق شد. به خودمگفتم  

 

حتمااین هم بخاطرایندخترک آمده،چقدرخوب که خودش آمده ولازم  

 

هم نیست من بخواهم نقش واسطه روبازی کنم! پسرحرفش رو اینطور  

 

شروع کرد که:من درکلاسهایی که میرم، دختری چشم من رو بد جور  

 

گرفته، میخوام بهش درخواست ازدواج بدم، ولی اصلا روم نمیشه  

 

ونمیدونم چطوری بهش بگم! بهش گفتم اون دختر کیه: گفت خانم  

 

فلانی!  چشم هام گرد شد، دختری رومعرفی کرد که در دانشگاه به  

 

«مریم مقدس» معروف بود!! گفتم تو که اصلابه این دختر نمیخوریمن  

 

باهاش چندتاکلاس داشتم، این دختر خیلی سرسنگین وسر به زیر  

 

ِ،حیائی  که اون داره من تا الان توی هیچ کدوم از دخترهای این  

 

دانشگاه ندیدم، ولی تو ماشاءالله روابط عمومیت بیسته! فکر میکنم  

 

خانم  فلانی (همون دختری که قبل از این پسر وارد اتاق شد و از من  

 

خواست واسطه میان او و این پسر شوم ) بیشتر مناسب شما باشه!  

 

نگذاشت  حرفم تمام شود و شروع کرد به

 
پاسخ دادن:
 
"من از دختر هایی که خیلی راحت با نامحرم ارتباط برقرار میکنن بدم  
  
میاد ، من دوست دارم زن زندگیم فقط مال خودم باشه،دوست دارم  
 
بگوبخندهاشو فقط بامرد زندگیش بکنه، زیبایی هاش فقط مال مرد  
 
زندگیش باشه، همه دردو دل هاشو با مرد زندگیش بکنه، حالا شما به  
 
من  بگید بادختری که همین الان و قبل از ازدواجش هیچی برای مرد  
 
آینده اش جا نذاشته من چطوری بتونم باهاش زندگی کنم؟! من همون  
 
دختر سر به زیر سرسنگینی رو میخوام که لبخندشو هیچ مردی ندیده،  
 
همون دختری رو میخوام که میره ته کلاس میشینه و حواسش به جای  
 
اینکه به این باشه که کدوم پسرحرفی میزنه تاجوابش روبده چاردنگ  
 
به  درسش ِ و نمراتش عالی!همون دختری که حجب وحیاءش باعث  
 
شده  هیچ مردی به خودش اجازه نده باهاش شوخی کنه،و من هم  
 
بخاطر همین مزاحم شما شدم، چون اونقدر باوقاره که اصلا به خودم  
 
جرات ندادم مستقیم درخواستم رو بگم."......
 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 7 آبان 1392 ساعت 10:42 ب.ظ | نویسنده: ساسان | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد