X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

گنج یابی وکشف عتیقه

گنج یابی ودعاوطلسم

powered by UK


چند سال پیش جایی که زندگی میکردیم یه کوچه آروم و کم تردد بود. از در و دیوار اگه صدا درمیومد از همسایه ها نمیومد غیر از ما. انتهای کوچه به یه پارک ختم میشد٬ همونجا که صبح زود میرفتم واسه ورزش صبحگاهی. یه صبح یادمه وقتی پاورچین به طرف پارک میرفتم که ریا نشه٬ از داخل خونه همسایه صدای بلند نیایش شنیدم. ماشالا به حنجره! اما الان چه وقتش بود؟ نه شب جمعه بود٬ نه صبح جمعه، نه عید فطر بود و ... اول فکر کردم یکی به سرش زده. رم ریدر شده و داره مکنونات قلبی خودشو با صدای بلند مرور میکنه، اما چند ثانیه بعد که صدای نیایش دسته جمعی یه عده رو شنیدم به این نتیجه رسیدم که احتمالن یه عده ی کثیر به سرشون زده و رم ریدر شدن.  

 روانپزشک معروفی اعتقاد داشت علت اینکه ما٬ بیماران شیزوفرنی رو بستری میکنیم اینه که تعداد ما بیشتره! به این معنی که اگه یه روز برسه که تعداد اونا بیشتر بشه، قطعن ما رو بستری میکنن، آمفتامین و هالوسینوژن به نافمون میبندن که مثل خودشون دچار توهم بشیم. حالا هم در برخورد با این همسایه ها باید محتاطانه اظهارنظر میکردم، چون از تعدادشون خبر نداشتم. ولی کماکان این سئوال برام مطرح بود که این همه آدم٬ کله سحر اینجا چیکار میکردن؟ خونه زندگی نداشتن؟

هیچ توجیهی نداشتم٬ اصلن علاقه ای هم به دونستن نداشتم. اما چندبار دیگه هم شاهد این صداهای عجیب بودم. بالاخره یه رابطه کشف کردم٬ صبحهای چهارشنبه این جماعت معرکه میگرفتن. البته مدتی طول کشید بفهمم که همسایه خجسته دل ما بهایی تشریف دارن. اولش احساس عجیبی داشتم که داخل کوچه ما پیروی از پیروان بهاییت زندگی میکنن. هیچوقت اینقدر بهشون نزدیک نشده بودم. بعد فهمیدم که همسایه این دست ما هم بهاییه. این یعنی اون احساس عجیب دو برابر شد. بالاخره یه صبح چهارشنبه که شاهد قشون کشی یه عده به داخل آپارتمان خودمون و برپایی مراسم درست بالای سرمون بودیم٬ به این نتیجه رسیدم که اونجا کوچه بهایی ها بود و فقط ما بهایی نبودیم. حالا دیگه کاملن درک میکردم که همسایه ها از بودن ما تو اون کوچه٬ چه حس عجیبی داشتن!

مدرسه که میرفتیم یه همکلاسی بهایی داشتیم٬ اسمش فربد بود. اون موقع اطلاعات زیادی از این فرقه نداشتم. فکر میکردم یه چیزی تو مایه های زرتشتی یا ارمنی هستن. یه روز اما معلم تعلیمات دینی (یا یه چیزی معادل این) سرکلاس به فربد گیر داد. الان که فکر میکنم با خودم میگم این بشر ساعت دینی و قرآن واسه چی قاطی ما بود؟ بعد به خودم جواب میدم که حتمن چاره ای نداشت٬ وگرنه علاقه ای هم نشون نمیداد٬ البته تمایلی به دروس دیگه بجز ورزش نداشت.

خلاصه اینکه معلم ازش میخواد بخشی از اوراد یا شایدم قسمتی از نماز خودشونو بخونه. اونم از اینکه تابلو شده و همه دارن بهش توجه میکنن اشکش دراومد٬ شروع به خوندن کرد اونم به زبان عربی. بعد نوبت معلم بود که رشته ی سخن رو در دست بگیره و درخصوص تاریخ تولید این فرقه٬ کشور سازنده و مشخصات فنی دیگه توضیح بده! در ادامه ازش خواست که بیشتر تحقیق کنه تا به حقیقت برسه وگرنه ممکنه دیر بشه. فربد قبول کرد و شب به سراغ پدرش رفت تا حقیقت رو کشف کنه. اما با اولین پس گردنی که دریافت کرد فهمید حقیقت چیز تلخیه! حداقل اینکه دردناکه٬ این بود که راسختر از پیش در اعتقاداتش برگشت.

چندسال بعد که برای کنکور آماده میشدیم تحرکی از فربد نمیدیدم٬ وقتی ازش سئوال کردم فهمیدم که محدودیت هایی براشون وجود داره. بهش پیشنهاد دادم حداقل برای شرکت در آزمون هم شده یه چند صباحی به حقیقت بپیونده و بعد دوباره بره به سراغ اصل خودش! اما با خنده جواب داد: نه! ارزششو نداره.

البته درسش تعریفی نداشت و اگه هم در کنکور شرکت میکرد بعید بود که قبول بشه. اونم زمانی که فقط حدود بیست درصد شرکت کننده ها از سد کنکور رد میشدن٬ آزاد و غیرآزاد! حالا لااقل یه بهانه ایدئولوژیک برای ناکامی خودش داشت. نتیجه گوش نکردن به حرفم این شد که فربد رفت به سراغ تجارت شیشه عینک و الان برای خودش کارتلی محسوب میشه خیر سرمون!

پیرزن در حال ناله و مویه بسر میبره. چندتا از خانمهای همسایه دوروبرشو گرفتن و مددکاری میکنن. باتفاق بازپرس و رئیس آگاهی وارد صحنه میشیم. یه منزل ویلایی قدیمی. پیرمرد منزل اما خودشو حلق آویز کرده. داخل منزل. یه میله بارفیکس بین چارچوب در بود که پیرمرد باهاش عضلات نحیفشو تقویت میکرد. اما حالا شده بود چوبه ی دارش. طناب بهش بسته بود . سر دیگه طناب دور گردنش بود. درحالیکه زانوهاش روی زمین بود.

شاید شما هم مثل کارآموزهای اداره آگاهی اعتقاد داشته باشید وقتی پای طرف به زمین میرسه دیگه نمیتونه خودکشی باشه و حتمن دست یک قاتل به خون پیرمرد آغشته است. اما باید به عرضتون برسونم پیرمرد در اثر انسداد راه هوایی کشته شده و اصولن خونی ازش روی زمین نریخته! نکته ی انحرافی رو داشتین؟ چی میخواستم بگم؟ آهان یادم اومد چیز مهمتری که میخواستم به عرض برسونم این بود که اگه پای طرف به زمین برسه منافاتی با خودکشی نداره. حتا دیدم یه بابایی رو که نشسته خودشو حلق آویز کرده بود. نه اینکه فکر کنید حوصله ی ایستادن نداشت بلکه چون خیر سرشون میرن جایی که سقفش کوتاهه٬ یا دستاویزی روی سقف نیست که طنابو بهش ببندن. اونوقت مجبور میشن با امکانات موجود کلک خودشونو بکنن. حالا دیگه بیشتر توصیف نمیکنم که یه وقت به سرتون بزنه که خودتونو به بوته ی آزمایش بسپرین. البته قطعن هیچ بوته ی آزمایشگاهی نمیتونه مارو در بربگیره و ظرف بزرگتری مورد نیازه.

از لابلای حرفای پیرزن شنیدم که میگفت قرار بود بزودی کار اقامتشون در کانادا درست بشه و اونا هم به فرزندانشون ملحق بشن. اما چون درب سفارت کانادا تخته شده بود و لاجرم مراجعان باید به کشور دوست و همسایه یعنی ترکیه مراجعه کنن٬ در کار ترانسفر اختلال ایجاد شده بود. چون پیرمرد تنگی نفس داشت و در همین حد نفس داشت که تا سفارت بره٬ نه اینکه بخواد تا یه کشور دیگه بره.

با رئیس آگاهی مشغول تماشای در و دیوار هستیم. کلی عکس های رنگارنگ اونجا بود. از جوونی هاشون٬ از بچه ها و نوه هاشون٬ از گل و گیاه و طبیعت و اینا. اما عکس یه بابایی بود که من نتونستم بشناسم. البته هدف ما اصلن فضولی نبود٬ بلکه داشتیم مدارک سرصحنه رو مرور میکردیم خیر سرمون. رئیس آگاهی اما صاحب عکسو میشناسه. آروم زیرگوشم گفت این خانواده بهایی هستن و این بابا هم مرشدشون محسوب میشه.

حس عجیبی دوباره بهم دست داد. قبلن هیچوقت اینقدر به عمق استراتژیک منزلشون نزدیک نشده بودم. حالا بهتر میتونستم درک کنم که چرا در این سن و سال بفکر مهاجرت بودن. رئیس آگاهی یه تابلو دیگه رو بهم نشون میده. یه تابلو قدیمی منقش به لفظ جلاله "الله". بعد با هیجان بهم میگه: دکتر! میدونستی اینا به خدا اعتقاد دارن؟ تازه پیامبرهای دیگه رو هم تایید میکنن اما میگن پیامبر اسلام آخرین پیامبر نبوده و مال ما بعدش اومده.

البته اینارو از قبل میدونستم و چیزهای دیگه ای هم میدونستم از جمله اینکه احتمالن ائمه ی ما رو هم قبول دارن وگرنه "علی محمد باب" ادعا نمیکرد که نائب امام زمان هست. حالا اینا به کنار٬ تکلیف ما با این پیرمرد چی بود؟ خب تکلیف روشن بود: دست به خودکشی زد دیگه. اما بذارین حرف آخرو بزنم. چون تقریبن مطمئنم پیروان بهاییت اینجارو نمیخونن٬ راحتتر حرف میزنم. اینکه چطور اینقدر مطمئنم برمیگرده به اینکه تا حالا هیچکدوم ابراز وجود نکردن. اما از اونجا که خیلی بدشانسم تقریبن مطمئنم به گوششون میرسه و خفت منو میگیرن. البته خفت گیری مجازی عیب نداره مهم اینه که نمیدونن من کجام.

راستش اعتقاد من اینه که بهاییت یه آیین ساختگیه٬ میشه گفت یه جورایی powered by UK. اگه همه ی شواهد و قرائن رو نادیده بگیریم٬ همون عکسی که عباس افندی رو در حال گرفتن لقب "Sir" از سفیر انگلستان نشون میده و مجیزگویی های بهاییان برای جرج پنجم اونم در کتاب مقدسشون٬ برای اثبات این مدعا کافیه. در حالیکه این بابا در کشور خودش هم امپراطور خوشنامی نبود. البته حرف من چیز دیگه ای بود. اینکه آیا این دلیل کافی برای این نوع برخورد ما با پیروان بهاییت هست؟ اگه هدف هدایت یه عده باشه که قطعن این راهش نیست چون وقتی اقلیتی رو محصور و محدود کنید مکانیسم های دفاعی در اونا فعال میشه و درصدد اثبات خودشون برمیان و نتیجه٬ شاخص شدن اون گروهه. اگه هم هدف اذیت و آزار باشه که بدون توجه به جامعه ی هدف٬ کار پسندیده ای نیست.

حالا دیگه بیشتر قضیه رو باز نمیکنم چون میدونم میدونید که چی میخوام بگم.

برچسب‌ها: خاطره، متن زیبا
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 مهر 1392 ساعت 12:44 ق.ظ | نویسنده: هدیه | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد